تبلیغات
سایت ملایر081 - داستان کوتاه مذهبی | صاحب خانه شدن پدرم
فرهنگی/داستان کوتاه مذهبی

داستان کوتاه چگونه پدرم صاحب خانه شد

از پدرم پرسیدم آقا جون چجوری صاحب خونه شدید
پدرم نگاهم کرد و گفت: برای خرید خانه پول کافی نداشتیم و اتفاقا حاج فتاح، خانه اش را بفروش گذاشته بود، پیش خود گفتم خانه این مرد با کرامت کلنگی است ولی نقلی و جمع و جور ای کاش پول خریدش را داشتم.

حاج خانم گفت حالا برویم ببینم شاید قسمت شد و ارزان گفت.
خونه را که دیدیم، غش و ضعف کردیم اما هم من و هم حاج خانم می دانستیم که پول خریدش را نداریم.با نا امیدی گفتم:
حاج آقا فتاح خونه چند؟
حاج فتاح که ما را شناخته بود، گفت: پسرم من از خدام هستش که خونه رو آدم مؤمن بخره و دو رکعت نماز بخونه که امواتم بهره ببرند و منم خیالم راحت باشه که مکانی که یه عمر توش از خدا گدایی کردم دست نماز خون بیفته نگران نباشید باهاتون راه میام!

خلاصه اینجوری شد که و ما با اقساط چند ساله بدون بهره، خونه را خریدیم و یه عمر هم دعا گوی حاج فتاح شدیم و یاد گرفتیم که به آدمای خوب خوبی کنیم.

با اینکه نگاه پدرم می کردم اما یاد پسری افتادم که امروز صبح اومده بود بانک و به خاطر ورشکستگی یه وام سنگین میخواست و تو پروندش نوشته بود
نام پدر: حاج فتاح
منبع: خاطرات یک کارمند بسیجی نشر چشمه
گرداوری:سایت ملایر۰۸۱

داستان کوتاه مذهبی | صاحب خانه شدن پدرم



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان کوتاه مذهبی جدید , داستان کوتاه واقعی ,
ن : شورای نویسندگان
ت : دوشنبه 20 آذر 1396
خوانندگان محترم؛در نظر داشته باشید که ملایر٠٨١ هیچ پیامی را سانسور نخواهد کرد.


۱-لطفا از درج شماره تلفن و مشخصات خود در پیام های عمومی پرهیز کنید
۲-کلمات رکیک،هنجار شکن و توهین آمیز توسط نویسنده حذف می شود
۳-هیچ نظری به خاطر وابستگی به حزب یا شخص خاصی ویرایش یا حذف نخواهد شد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.