تبلیغات
سایت ملایر081 - داستان شگفت انگیز مسلمان شدن
«ویویانا اسپین» زن تازه مسلمان شده اکوادوری در یک خانواده مسیحی متولد شد و نیل به حقیقت او را از این مسیر جدا کرد در حالی که خانواده مصرانه در برابر او ایستاده بود اما به اسلام روی آورد و به این دین تغییر مذهب داد.

ویویانا از داستان زندگی اش اینگونه سخن می گوید: من ویویانا ،اهل اکوادور هستم، زندگی همواره لحظه های خوب و بد دارد،گاهی وقتی به گذشته فکر می کنم با همه وجودم احساس غم و ناراحتی می کنم. می خواستم همه چیز به گونه دیگری باشد،خانواده ای بهتر، والدینی دوست داشتنی تر… نمی دانم اما برای هر کدام دلیلی وجود دارد.

کودکی ام سخت بود
کودکی ام سخت بود، پدرم خشن و مادرم مطیع. ما مشکل مالی داشتیم و مسائل دیگری که روی سلامت روان من تاثیر گذاشته بود، در کودکی مادرم به من حروف صدادار را آموخت و به قدری در این کار حرفه ای شده بودم که در ۴ سالگی می خواست من را به مدرسه بفرستد.آنها مرا به مدرسه کاتولیک ها فرستادند و چون مادرم سواد و اعتقادی به خدا نداشت از این موضوع راضی بود. و پدرم راضی تر چون این مدرسه بهترین مدرسه منطقه بود تا بتواند خود را به دوستانش نشان دهد.

در مدرسه از هم کلاسی هایم کوچکتر بودم و آنها از این موضوع سوء استفاده می کردند و مرا اذیت می کردند .من با بچه ها مراوده ای نداشتم و مدیر مدرسه بهترین دوستم بود .از همین رو زنگ های تفریح را در دفتر مدرسه می گذراندم .در این مدرسه کاتولیک همه کادر آموزشی مذهبی و مقید بودند، من به آنها خیلی نزدیک شده بودم تا جایی که به خانه هایشان می رفتم. من با کودکان هم سن و سالم فرق می کردم.

بدترین حادثه زندگی ام
وقتی هشت سالم بود، والدینم از هم جدا شدند، و این بدترین حادثه زندگی ام بود، مجبور بودم مدت ها در اتاقی زندانی باشم و هزاران سئوال به سرم می زد که پاسخ هیچکدام را نمی دانستم، با همان ترس ها و تردیدها بزرگ می شدم.

تلاش کردم با محیط های آرام به دور از صدا که با طبیعت قرابت داشته باشد تماس برقرار کنم و این تنها لحظه هایی بود که دوست داشتم تنها باشم. روی زمین سبز بخوابم و به اسمان نگاه کنم و باد من را نوازش دهد و یا بیشتر به مکان های مذهبی رفت و آمد کنم.

تنها راه فرار از مشکلات
دریافتم که تنها راه فرار از مشکلات جستجوی خداوند است، در ۱۲ سالگی به مادرم گفتم که می خواهم پیش زنان دین دار مدرسه باقی بمانم. مادرم عصبانی شد اما گفت : خوشحالم که اینطور به خدا نزدیک تر هستی، اما باید بچه دار شوی و برای من نوه بیاوری و به همین خاطر نمی گذارم که این کار را بکنی.

این آخرین سال حضور من درمدرسه مذهبی بود و در مقابل پاسخ منفی مادرم تصمیم گرفتم به خدا نزدیک شوم و مطالعاتم را در انجیل آغاز کردم، وقتی این تحقیقات را عمیقا و از سر هوشیاری شروع کردم با تضادهای بسیاری مواجه شدم و در برخی جاها به این نتیجه رسیدم که در نقص کامل قرار دارم.

در اینترنت جستجو کردم
از همین رو حس نیاز به دانش و دریافت پاسخ هزار سوال را در خود تجربه کردم به همین دلیل در اینترنت کتاب های مذهبی را جستجو کردم و اطلاعاتی درباره یهویت،بودائیسم،هندوئیسم و مسیحیت و فرقه های مختلف به دست آوردم، اما هیچ یک از آنها من را راضی نکرد.
اما مسائل اسلامی من را راضی می کرد و در نهایت تصمیم گرفتم تحقیقاتم را متمرکز اسلام کنم تا پاسخ منطقی برای سوالاتم بیابم.
و به تدریج که پیش می رفتم پاسخ های زیادی را پیدا می کردم و در قرآن خواندم که تنها یک خدای واحد وجود دارد و ابهام سه گانگی ای که در مسیحیت وجود داشت برایم حل شد.
به این ترتیب با زندگی محمد رسول (الله) آشنا شدم و دریافتم که پیامبر اکرم(ص) خاتم فرستادگان خداست و دین اسلام تکمیل کننده ادیان گذشته است به همین سبب راه را برای خود کوتاه کردم و با گرویدن به اسلام آرامش درونی را کسب کردم.
منبع: رهیافته گان



:: برچسب‌ها: داستان , داستان واقعی اسلام آوردن ,
ن : شورای نویسندگان
ت : سه شنبه 7 فروردین 1397
خوانندگان محترم؛در نظر داشته باشید که ملایر٠٨١ هیچ پیامی را سانسور نخواهد کرد.


۱-لطفا از درج شماره تلفن و مشخصات خود در پیام های عمومی پرهیز کنید
۲-کلمات رکیک،هنجار شکن و توهین آمیز توسط نویسنده حذف می شود
۳-هیچ نظری به خاطر وابستگی به حزب یا شخص خاصی ویرایش یا حذف نخواهد شد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.